| گلناز و ناگفته هايش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کاش یه غریبه ای بود که میشد باهاش حرف زد...یه غریبه که هیچی ازم نمی دونست...هیچ جوری نمی خواست قضاوتم کنه...یه کسی که توی یه پارک روی یه نیمکت رو به دریاچه نشسته و میذاره کنارش بشینم و براش تعریف کنم...از همه چیز...وسط حرفم نمی پره...نمی خنده..گریه نمی کنه...تعجب نمی کنه...فقط و فقط گوش می ده...میذاره خالی بشم...اونقدر بگم تا خالی بشم...از همه ناگفته ها...یا گفته هایی که دیگه شنیده نمیشن...غریبه برای تمام دردهام یه راه حلی داره...برای تمام سوالهای بی جوابم یه جواب قانع کننده...یه دلیل موجه برای تمام سردرگمی ها....یه زمان درست و نزدیک برای به پایان رسیدن یه انتظار طاقت فرسا...انتظاری که به خودم آمدم و دیدم که ریشه تمام شادی هامو خشکونده...تمام قدرت و اعتماد به نفسمو زیر سوال برده...پوچم کرده...و این کارو خیلی زیرکانه و موذیانه انجام داده...شده مثل یه سرطان که هیچ اثر و نشانی نداره و وقتی ازش با خبر می شی که دیگه کار از کار گذشته....دیگه امیدی به بازگشت نیست...یا اگر هم هست یه کور سوی مبهمه تو ظلمات شبی که پایان نداره....
خیلی وقتها شد که تو این سالها کنار خدا روی اون نیمکت رو به دریاچه توی پارک نشستم...و همه چیز رو گفتم...خندیدم...شوخی کردم...گریه کردم...التماس کردم...التماس کردم...التماس کردم....و خدا نه خندید....نه گریه کرد...نه وسط حرفم پرید...نه قضاوتم کرد....و نه جواب داد...پنج سال من گفتم و اون جواب نداد...انگار این بار باهام قهر کرده...همش تقصیر خودمه...علت قهرشو فقط من میدونم و اون....و من هنوز تنها روی نیمکت نشسته ام و منتظره جوابشم....دیگه حتی نمیدونم کنارم میشینه یا نه.... دیگه حتی نمیدونم به حرفهام گوش میده یا نه....
| لینک |
خسته ام....خسته ام از آدمهای دور و برم....از این که هیچ تناسب و سنخیتی با من ندارن...از این که منو از من دور میکنن.... باهاشون بودن باعث میشه که مجبور بشم دنبال خودم بگردم....وقتی که حیرون و وحشت زده به خودم میام و میبینم اون منی که باهامه یه غریبه است....اونی نیست که دوستش داشتم...
خسته ام از چشم و هم چشم بازیهای مسخره....از جکهای بی ربط لوس....از حرفای دری وری....چرا هیچ کس دیگه پیدا نمیشه که آدم باهاش دو کلمه حرف حساب بزنه....
خسته ام.....
| لینک |
من- میدونی این اثر چه قدر شاهکاره که یه آدم ( اشاره به خودم) بعد از ١٢ بار خوندن کتاب و ١٠ بار دیدن فیلمش هنور هم ازش اینقدر لذت میبره؟
شوشو- نه عزیزم این اثر شاهکار نیست ...اون آدم خله....
من-
.....و بعد.....
| لینک |
من مادرم رو نمی شناسم.....چون هیچ وقت نتونستیم با هم حرف بزنیم...چون من خیلی جوون بودم و توی عالم خودم...چون انگار رسم نیست توی فرهنگ خانواده ما مادر و دختر اونقدر راحت با هم حرف بزنن....من دلم میخواد بچه ام منو بشناسه....من من....اونی که دلم می خواست بشم و اونی که شدم....این که از بچگی عاشق رقصیدن بودم و هیچ وقت نشد که برقصم....این که عاشق نوشتنم...از بچگی هام براش بگم اگر چه شاید هیچ تصوری از اون دوران نتونه بکنه....از جوونی هام...اینکه من و بهترین دوستم تو ١۶ سالگی هر دو از یک نفر خوشمون میامد.....این که کی عاشق شدم....چرا عاشق شدم...
دوست دارم از خودم براش بگم...یا بنویسم...و روزی که حس میکنم وقتشه باهاش حرف بزنم...از اولین باری که مشروب خوردم...از اولین باری که یه پسر رو بوسیدم و تا مدتها طعم شیرینش رو به خاطر احساس گناه به خودم و اون زهر کردم....از اولین روز رانندگی...وقتی پاهام از شدت استرس روی پدال گاز و کلاج می لرزیدن....از اولین روز مدرسه....از دوره کنکور....
شاید مادر من هم در انتظار روزیه که من برگردم و اونو بهتر بشناسم...اونی که می خواسته بشه و اونی که شده.....شاید بهم بگه کی عاشق شده...چرا با پدرم ازدواج کرده....توی اون سالهای جوونی و تنهایی با ٢ تا بچه چی کشیده...شاید وقتش رسیده باشه....شایداون قدر بزرگ شدم که بخواد بهم بگه....
من میخوام بچه ام منو بشناسه...من من....اونی که می خواستم بشم و اونی که شدم....
| لینک |
زندگی مثل نگاه کردن به شیشه های بلند داخل یه کتابخونه است که به خاطر تلالو نورهای رنگ و وارنگش مثل یه آیینه خودتو توش می بینی....چک می کنی که چه قدر چاق شدی...و یا این لباسی که پوشیدی بهت میاد یا نه.....وقتی داری حرف می زنی...می خندی...غمگینی...باز هم فقط و فقط خودتو می بینی...تو هر حالت و زاویه ای...فقط و فقط خودت...اما اونطرف این شیشه یه خیابون هست که روزی هزاران هزار ماشین ازش رد میشن...از پشت این شیشه میشه روزها آسمون آبی و شبها دریای ستاره ها رو دید...
نشستی و به شیشه خیره شدی...اما این بار نه به خودت بلکه به ماشین هایی که رد میشن... به درختهای سر به فلک کشیده...به آدمهایی که توی اون ماشین ها هستن و تو نمیشناسیشون...با خودت فکر میکنی که در طول روز توی شیشه بین خودت و آدمها چه قدر فقط خودتو نگاه می کنی؟..... در صورتیکه آدمها خیلی واضح و شفاف اونطرف شیشه ایستادن و تو تنها هراز گاهی نگاهت بهشون میافته و از وجودشون با خبر میشی...کاشکی می شد این شیشه رو راحت می شکستیم...کاشکی میشد انقدر خودمحور و خودخواه نبودیم.....
| لینک |
روزها یکی پس از دیگری از پی هم می گذرند و من مادری در انتظار جنین.... یک آرزو را در وجودم می پرورانم..آرزویی که هر روز در وجودم بزرگتر می شود و جان می گیرد....چه سخت است مادر یک آرزو بودن...چه سخت است به انتظار تحقق یک رویا نشستن...آمدنش را می بینم...رنگ قشنگ روزهایم را....و شادی و غرور توصیف ناپذیر روحم را.....من برای به دست آوردنت می جنگم...من برای به دست آوردنت صبر می کنم....حتی اگر این اتنظار سالیان سال باشد....من برای منی که همیشه آرزویش را دارم به انتظار می نشینم...من کودک آرزویم را با آغوش باز در آغوش می کشم....من برای منی که همیشه آرزویش را دارم به انتظار می نشینم....
| لینک |
باز هم نزدیک عید شد و نوحه خونی گلناز و ناگفته هایش هم راه افتاد.....حس عید ندارم...یعنی داشتم...وقتی اینجا کریسمس بود...وقتی خیابونها شلوغ بودن...وقتی همه برای هم کادو می خریدن...وقتی همه تعطیل بودن...آخ چه قدر دلم می خواست هفت سین بچینم...اما حالا....بوی عید نمیاد....من هم هوام بهاری نیست....باز هوای وطنم....وطنم آرزوست...کی تموم میشه این روزها نمیدونم....احساس میکنم وقتی یه غمی کهنه میشه دیگه هیچ کس بهش اهمیت نمیده....دیگه هیچ کس عمق غصه ات رو درک نمیکنه.... دیگه کسی این حق رو بهت نمیده که از یه غم قدیمی ناراحت باشی.... دیگه روت نمیشه اظهارش کنی حتی به عزیزانت...حتی به اونهایی که اعتقاد داری درکت میکنن....انگار خستشون کردی....دیگه هیچی نگو....از تو چشمات هم که کسی نمیخونه....دیگه هیچی نگو......باز هوای وطنم...وطنم آرزوست.....
| لینک |
کلمات قصار از شخصی که ادعا میکنه ۱۷ ساله امریکاست و فوق لیسانس MBA داره:
ـ خوب انشالله کی فارغ التحصیل میشی؟
من ـ می ۲۰۰۹
ـ آهان بعدش میخوای چه کار کنی؟
من ـ کار میکنم دیگه.....احتمالا ادامه هم میدم.....
ـ آهان....حالا با این مدرک پرستاریت چه کار میکنی؟کون مردمو میشوری؟
من ـ.......................
| لینک |
( این نوشته متعلق به ۱۳ شهریور ۱۳۷۸ است که از توی دفترچه خاطرات اون موقعم پیدا کردم...).
"سلام! امروز با تمام اعماق وجودم و با نهایت دردی که در قلبم بود گریه کردم ....با صدای بلند گریه کردم و اشک ریختم و تاسف خوردم.....امروز جوابهای کنکور آمد و من شیمی کاربردی دانشگاه آزاد ساوه قبول شدم....از مامانم خجالت میکشم که این همه پول معلم برای من داد و من دوباره رو سفیدش نکردم....نمیدونم تا کی باید جور من مزاحم رو بکشه....امشب زنگ زدیم به خاله ام و قرار شد که من دیپلمم رو براش بفرستم امریکا تا برام از یکی از دانشگاههای اونجا پذیرش بگیره.....من فقط به خدا امید دارم....به اون توکل کردم و به رحمت و کرمش ایمان دارم.
گر ایزد به حکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری
*****************
راد داره با ستار آهنگ گل گلدون منو میزنه....با یه سوز عجیبی که توی خود آهنگ اصلی پیدا نمیشه و .....من اینجا نشستم....مینویسم از روزهای قدیمی....هم از سادگی و بچگی خودم خندم میگیره و هم دلم برای خودم میسوزه...اون روز رو روزها بود که فراموش کرده بودم.....اما الان خیلی خوب یادم میاد......صدای بلند گریمو......احساس خنگ و منگل بودنی که نسبت به خودم داشتم....احساس هیچی نبودن...احساس تهی بودن.....اون موقع نمیدونستم که به مدت ۲ سال آینده مسخره وکیلهای آمریکایی و حماقت خودم خواهم شد و و قت عزیزم رو همین جوری از دست خواهم داد.....نمیدونستم که دوباره مجبور میشم برای اون کنکور لعنتی بخونم.....نمیدونستم که یه روزی کسی که فکر میکردم عاشقشم خبر قبولی ام رو توی پرستاری دانشگاه تهران طوری بهم میده که انگار خبر مرگ کسی رو میخواد بهم بده و منو همیشه از ابراز شعفی که سالها به خاطرش زحمت کشیده بودم محروم میکنه.....
نمیدونستم که عاشق میشم و یکی دلمو میشکنه...نمیدونستم که دوباره با همه وجودم عاشق میشم ....عاشق کسی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم.....نمیدونستم با همون میام امریکا اما ۵ سال بعد......نمیدونستم که توی۲۵سالگی به آرزویی که توی ۱۹ سالگی داشتم میرسم.....
***************************
راد ستارشو گذاشته کنار......من هم بر میگردم به حال....به امتحان سه شنبه ام فکر میکنم و به امتحان راد....و به استرسی که هردومون داریم.....نمیدونم که ۵ سال دیگه چی میشه؟اما اینو میدو نم که بی دلیل اسم اون نوشترو یک روز به ظاهر نحس نذاشتم.....یه روزی که به نظرم نحس میامد اما انگار ته دلم میدونستم که همه این اتقافات به یک دلیلی میافتن که من ازش بی خبرم......شاید با این طرز فکر روزهای به ظاهر نحس آینده راحتتر بگذرن.....
| لینک |
تصمیم داشتم که دیگه اینجا ننویسم...صد بار خواستم یه وبلاگ دیگه درست کنم...بی نام و نشون...که کسی منو نشناسه...احساس میکردم اینجوری هر چی دلم بخواد میتونم بنویسم...بدون سانسور....اما...دلم نیامد...یعنی اصلا نتونستم...به اینجا عادت کردم...به اسمش..به قالبش...به فضاش...به آدمهاش....احساس کردم اگر از اینجا برم برای اینکه بتونم راحتتر بنویسم یه جورهایی مثل فرار کردن از مشکله...از خودم تعجب کردم...فکر میکردم ۳ سال زندگی اینجا بهم یاد داده که از قضاوت مردم یا حتی دوستها و آشناها در مورد خودم نترسم...اما دیدم که نه...این حس بد جوری تو وجودم رخنه کرده...دیدم که من حتی توی ذهنم هم دارم خودمو سانسور میکنم...از قضاوت خودم هم میترسیدم... میدونم برام سخت خواهد بود..منظورم بدون سانسور نوشتنه....اما باید از یک جایی شروع کرد....دلم میخواد فقط بنویسم....برای عشقی که به نوشتن دارم...هر موقعی که خواستم و در مورد هر چیزی که خواستم...بنویسم برای حس قشنگ نوشتن...نه برای دل کسی...میدونم که شاید فرصت نکنم که زیاد و هر روز بنویسم...میدونم که شاید فرصت نکنم هر روز برای دوستهای وبلاگیم نظر بنویسم که بهشون ثابت کنم وبلاگشونو خوندم...میدونم که شاید خیلی هاشون هم از دستم دلخور شده باشن.....اما باز هم میدونم که همیشه این دور و برها هستم....توی ناگفته های گلناز....و توی نوشته های قشنگ اونهایی که نوشته هاشونو دوست دارم....اگر چه چیزی نمینویسم....اگر چه شاید بی معرفت به نظر بیام....
| لینک |

